تبليغاتX
آنارشیست سیال
 آخرین آنارشیستهای منقلب نثر را کلیک کنید
مریم نظری (زنی شبیه درخت)
کلیک کنید و با من در ارتباط باشید
روزنامه نگاران پست مدرن ایران
آخرین عناوین ثبت شده
آرشیو مطالب به تاریخ میلادی
پست الکترونیک

دوست عزيزم 

ضمن سلام و سپاسگذاري از شما براي توجه به آثار من

 

آنارشیست منقلب نثر

توضیح مهم : در این مدت فهمیدم که نثر های نامنظم من شعر نیست وخالق این نثر ها شاعر نیست . نویسنده این آثار ادبی فقط می تواند ادعای نویسندگی کند . اما من تصمیم دارم در همین جایگاه بمانم وبا همین سبک نویسندگی کنم .شعر های من نثر های نا منظم هستند که از منظر محتوا سعی می کند بالندگی داشته باشد . به نظر من محتوا بهتر از وزن است .نثر ها اگر در درون خود مفاهیمی ارزشمند را پرورش دهند می تواند قطبی با جاذبه باشد .

آثار من در ۳ سبک ارایه می شود :

۱.تصویر سازی

۲.شعر سوژه های مکمل

۳.آنارشیسیت سیال

حق انتشار فقط برای نویسنده کتاب آنارشیست سیال  محفوظ می باشد و هر گونه کپی برداری ممنوع می باشد و طبق قوانین جرایم رایانه جمهوری اسلامی ایران پی گرد قانونی خواهد داشت .

+ نوشته شده توسط در و ساعت |
کسی که حرف عشق را با من دیشب زد

انگار تا سحر دلم را عاشق کرد .

من را چه کنم که دیر آمده ام و زود خواهم رفت

این ماهیت عجیب حالا دیگر عاشقم هم شده

بهارم که رفته ، چیزی به ماندن هم نمانده

گربه مردنی است !

گذر را به خاطر بسپار


دو مصراع آخر الهام گرفته از شاعره بی همتای کشور مرحومه فروغ فرخ زاد است .یادش جاوید و روحش شاد

+ نوشته شده توسط در و ساعت |
برای به گل نشستن ها این همه تدبیر

عاشقانه باید گفت

از دغدغه های بغض ترانه ها خسته ام

در جا زدن های بیهوده

از کد خدای پیر جهان امید دیگر نیست

باید رفت در ها را زد

شعر ها هم به گاه گاهی خوب است

اما کافی نیست

شهر شعر ها و شاعر ها خاموش تر است

روشنی را کسی نخواهد آورد

دستانم را از ابتذال خالی می کنم

من را به نام خلق بخوان !

+ نوشته شده توسط در و ساعت |
انگار تمام مناسبتها رهایی را فریاد می زنند

زمزمه های آزادی

آزادی واژه مانند عشق خود را در خود تکرار می کند

چرخشهای بیهوده

امید چند سال دیگر

هنوز یاد بچه ها و نگاههای آنها بخاطرم مانده

ای کاش رها می شدیم

نه از چاله به چاه می شدیم

 

+ نوشته شده توسط در و ساعت |
تو را در کتابهای عاشقانه ثبت خواهم کرد

این روز ها در جستجوی خانه به خانه تو  ، تنها مانده ام

یکی بیشتر از تو نبود

می شنوی همه می خواهند با با یک تن پیوند شوم

و من هر روز تنهاییم از خودم هم بزرگتر می بینم

فقط خودم می دانم که این صد سال چه گذشته !

چه سر نوشتی

سهم من از خوشبختی فقط نوشتن این واژه خیالی است

و من راهی ندارم به زندگی

+ نوشته شده توسط در و ساعت |
چه خاموشی سردی مرا به خانه مشعلها می برد

تا من را با یک باغ خاطرات مرده ،  بسوزانند

دیدی فرصت نکردیم گیلاسها امسال را بچینیم

دیدی نازلیا از دکتر طلاق گرفت

صدای دوستان قدیمی من کو ؟

ما به هم پیوسته

به شب می رسیم و تبریک رسیدن صبح می گوییم !

+ نوشته شده توسط در و ساعت |
آقا ، قربان قدم مبارکت بیا که آخرین برگ تاریخ چند ماه است که تمام شده

کویر !

تو می توانی آنرا بهشت دنیا کنی !

جهان امروز بدون تاریخ است

انسان دیگر ارزشی ندارد تا برسد چند قطره اشک کودکی یتیم

تماشا !

تو سالها همزاد من بودی

مدد کن تا مهربانی ها را بیاموزیم

بخندد تا روشنی های فردا را در چشمان خیسم را تماشا کنی

 

 

+ نوشته شده توسط در و ساعت |
من عاشق تر از بهار پیشم

شراره های آتش !

برقص شده در خواب پریشانی

مجون !

من دردی مشترکم فریادم بزن

دوستی ساده !

قرار بود فقط دست هم را بگیریم اما مثل اینکه باید برای هم بمیریم

 

+ نوشته شده توسط در و ساعت |
دست فروشان میدان آزادی بسته بندیُُ  بند ُ را حراج کردند

زمین !

به زیر چکمه های استبداد تذویر و ریا

آغاز !

آغاز با تو بوده و تا پایان با تو هستم

چگونه !

سوال دارد بی آنکه خشم جادو را مهربانی کند

جغدها

آسمان از حضور بیهوده آنها می ترسد .

 

+ نوشته شده توسط در و ساعت |
تمام تراشه های ذهن من محصول یک دزدی عاشقانه

دلتنگ او !

این قدر دلم برات تنگ است که حتی دیدار تو مرا سیر نمی کند

خواب !

از بیداری شیرین تر نیست

جوانه !

از شاخه های خشک درخت ما چه توقعی است

گل چهره ها !

 زشتیهایم را عاشقانه بیداد می کنی ؟

آرامش !

فرصت ناگزیری که در هراس حادثه دیگری به خواب رفته

نظم بی هوده فرشاد فرخ زاد

+ نوشته شده توسط در و ساعت |
در بی صدا های آفرین ما ، چه سکوت و چه بیداد همانند

شکوه !

تو فقط به زمین انرژی می دهی

قفس !

هر اندازه که باشد کوچک است

نفس !

کوتاه تر از یک دیدار شبانه ، خوش است

نظم بی هوده نوشته های جدید فرشاد فرخ زاد

+ نوشته شده توسط در و ساعت |
نبود تو فصل زوال است

نظم !

بی هوده گی هایم را دوباره ثبت کن

تاریخ !

ای کاش بشکلی دیگری بود

منجی !

آفتاب را خاموش کن که شب جاودانه است

دوستت دارم !

واژه تکرار به اندازه نفسهای من و تو

پرستش  !

تلاوت ناگریز آیه های رسولان زمان ما

از بخش نظم بی هوده نوشته های جدید فرشاد فرخ زاد

+ نوشته شده توسط در و ساعت |
انگار آخرین کتاب عشق را ما می نویسم

آخرین عاشقهای عالم

اجازه !

عشق تو مقدس تر است

انتظار !

من می خواهم تازه شوم

موج !

از این گهنگی رهاییم ده

ترس!

نرسم به روز دیدار

از بخش نظم بی هوده نوشته های جدید فرشاد فرخ زاد

+ نوشته شده توسط در و ساعت |
آخرین نگاه هم را نگاه کن

شاید آخرین تلاشم باشد

آیا تو را بدست می آورم ؟

التماسهای آخر

شکسته ام

تو از محال حرف می زنی

من از پیوست

من هر روز ویران تر

و تو از دست می روی و فاصله تر

 

+ نوشته شده توسط در و ساعت |
در چه تصوری بودی آنشب که شهاب گونه از من گذشتی !

 مگر چه ماهی ترا دعوت به جشن آسمان کرده بود ؟

آخر برگشتی با یک ستاره صربی سوخته

کودکانه از من آغوش باز خواستی

من هر مثل یک تیکه یخ دستانم را گشودم

اما غافل از آنکه

شبی که تو رفتی من به ماه رسیده بودم

+ نوشته شده توسط در و ساعت |
هی نثر پشت نثر منقلب و واقف می شود

چگونه خرمنی از درد در سرت می سوزد

وقتی که خانه ات هم ویرانتر از این نقش این گربه است ؟

می خواهم عاشقانه ترین نثر جهان را بنویسم

اما بوی خاکم نمی گذرد


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط در و ساعت |
انگار ملت ما هنرمندانه هر چند سال خود را تکرار می کند

تاریخ این آدمها را امشب بخوان

کلاغها باید به خانه برگردند

پرستو ها منتظر عید هستید ؟

ایدئو لوژیهای نه چندان خوشبخت سبب آبادی نشده

بزرگترین تراژدی عالم را ساخته !

هر چند دیر است

اما زود پس بده هر آنچه باید پس بدی !

+ نوشته شده توسط در و ساعت |
قطعا این تبر برای قطع کردن درختها تیز نشده است

برای زوال نام من است !

چه پرنده هایی در شبهای نیلو فری قدم زدند

ما به تو محتاجیم !

همیشه نگرانم که تو از من گرفته شوی

و من نثر های منقلبم را برای خودم تنها بخوانم

این کوزه را نشکن

بگذار یک بار دیگر سبزهای عید را ببینیم !

 

 

+ نوشته شده توسط در و ساعت |
دیدن پسر نوجوانی که کنارم گذشت در پارک ساعی

آن روز ، روز های آخر تابستان ۸۸ بود

چه اشکی می ریخت آن مرد جوان

من که آدم فضولی نبودم

ملتهب شدم

سرت را بالا بگیر !

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط در و ساعت |
 ما قرار بود همخانه هم بشویم برای همیشه !

کشش های ابتدایی معمولی را با جاذیه پر قدرت اشتباه گرفتیم

اما خیلی زود فهمیدم آنی نیست که در تصورمان بود

جواب تمام نامه هایم باشد به لبخند بی نهایت زیبایت

ما بدرد همدیگر نمی خوریم دیگر!

این روزها درگیر و دار یک تصمیم دیگرم !

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط در و ساعت |
آن روز ساعت چهار بعد از ظهر بود

من آمدم که با تمام تو هم صدایی کنم

حالا می فهمم که چقدر به تو علاقه دارم !

خارها چه رویشی کرده بودند

اینقدر بی شمار بودیم !

هر جا نگاه می کردم ما بودیم


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط در و ساعت |
ترس عجیبی تنم را می لرزند

همه مثل هم لباس می پوشیم

دوست و دشمن شباهت دارند

خرده شیشه های کف خیابان

از تصادفهای آدمهای شب گذشته !

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط در و ساعت |
به فکر بی صاحب ترین شهر دنیا هستم

از روز گار ساسانی تا کنون

بعد از زدن چادرهای سیاه

ارجانیان را چه شده  ؟

بر ما چه می گذرد ؟

یا رفته ایم و یا ماندن بی خاصیتی داریم

بالیدن به گذشته چه حاصل ؟

فرو رفتگی حال را می بینم !

هر روز هم بی صاحب تر می شود و ویران تر

فکری نمی توان کرد

جز اندیشه برتر از قومیت !

+ نوشته شده توسط در و ساعت |
ای کاش روز امتحان روی دست همدیگر نمی نوشتیم

همه مثل هم شد ه ایم

آشفته ام مثل ابرکهای بی باران

شاید صدای گریه ها دیگر از کنعان نیاید

شک کن به عشقی که پس از ایمان نمی آید

شاید دوباره فرصت جبران نیاید

 

+ نوشته شده توسط در و ساعت |

همهمه هایم در زمزمه های پراکنده جهان گم شده !

نمی دانم با چه کسی حرف می زنم

به کسی که نیست فکر می کنم

عشقهای کهنه آزارم می دهد

بی تفاوت کنار من بنشین

بی تفاوت تر از همیشه

خرابی که از حد می گذرد شاید آباد می گردد !

+ نوشته شده توسط در و ساعت |
نیازی به نقاشی نقابی دیگر نیست !

نقابی از جنسی تقلب و ریا

من که بی نقاب عاشق شده ام

عشق به صورتکی که می خواهد نیزه فرو کند در تنم

تصویری جدید

نقاشی قدیمی

من نمی دانم چه زمانی می آید

و کی خواهد رفت !


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط در و ساعت |
هیچ کس آماده پیوستن به جمع یاران نیست

با دیدن نیمه نفسهای کیشیک متقلب

وقتی می نویسم میترسم ، میترسم

تو بیشتر از زمان ما می دانی !

چهل سال دیگر هم نخبگیت را  می ستایند

گاهی فکر می کنم وحی می شود

وقتی بی پروا چند سال آینده را گمانه های دقیق می زنی !

داستان دوستت دارم را فرموش کن

ما زیاد حرف زدیم

بیا از این به بعد بیشتر نگاه کنیم !

یا پرواز را با هم بیشتر تمرین کنیم


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط در و ساعت |
از اینکه با یک نگاه شیطانی

مبحوس حصار مهرت می شوم ، خوشحالم

دستت  زمانی که در دستانم است ، عاشقترم

چه کشش عاشقانه ای ابصار علاقه های واقعی را بدنبال خود می کشد

به عشق رسیدن به تو

به خودم نمی رسم

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط در و ساعت |
ببین ما تا کجا پیش رفته ایم

که برای اصلاح خویش سالها وقت می خواهم

تحت تاثیر یک موجم !

این روز ها به هر نقطه خیره می شم بغض می کنم

انگار همه تصاویر و مناظر خاطر انگیز است


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط در و ساعت |
ماهی شده بود باورش تور اگه بندازند سرش. میشه عروس ماهی ها شاه ماهی میشه همسرش .ماهی باورش نبود تور اگه بندازند سرش نگاه گرم ماهی گیر میشه نگاه آخرش

شعر فوق از خانم فرشته است و اما . . .


اولین باری بود که مرد ماهیگیر در سکوت تیره رنگ نیمه شب باید به صیادی می رفت

 نور یک فانوس سو سو می زند

 آسمان صاف است و دریا مهربان

 مرد ماهیگیر پارو می زند. ماه از برج بلند آسمان ...


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط در و ساعت |


Powered By
BLOGFA.COM